روزهای زیادی توی امسال داشتم که اتفاقات خوبی توشون افتاده؛ اتفاقاتی که براشون ماهها نقشه کشیدهم و برنامهریزی کردم، ولی موقع محقق شدنشون آدم یک لحظه خوشحاله و بعد میره سراغ نقشهی بعدی.
وقتی داشتم به بهترین روزهای امسال فکرمیکردم، اولین چیزی که بدون زحمت یادم اومد، روز نامزدی برادرم بود. هیچ دلیل دراماتیکی پشت قضیه نیست. فقط اینکه اون روز من و ف. از فرط خندیدن به برادرم کم مونده بود کف زمین دراز بشیم.